Tuesday, February 28, 2012

اندر حکایت ِدو کشور فاکد اپ

از وقتی از ایران برگشتم...نه از همون وقتی که پام برای تعطیلات به ایران رسید٬ هی فکر کردم که میخوام برگردم ایران برای زندگی...هی گفتم که برمیگردم...و مدام فکر میکنم که باید برگردم...برنامه ریزی میکنم که چطور برگردم. بعله . برنامه ریزی میکنم برای برگشتن. درسته. به همین راحتی ها نیست. اینجوری نیست که بگی میخوای برگردی خب چقدر غر میزنی. یه بلیط بخر و برگرد!...هردفعه که به ایران فکر میکنم٬ توی مغزم شروع میکنم به چرتکه انداختن... به این فکر میکنم با این رشته ای که من انتخاب کردم٬ چقدر محدودیت دارم برای انتخاب شغل توی ایران. اینکه چقدر میتونم خوش شانس باشم که کاری پیدا کنم که از پس خودم و زندگیم بربیام . همه اش همین نیست. خیلی ها دارن توی ایران گلیم خودشون رو از اب میکشن بیرون. به این هم فکر میکنم٬‌سال دیگه که فارغ التحصیل بشم٬‌گمونم بالای صد و پنجاه هزار دلار بدهی داشته باشم برای وام تحصیلی که گرفتم. سرانگشتی گفتم...شاید خیلی بیشتر از اون "بالایی" که گفتم... ـ
حساب میکنم اگر برگردم ایران و قیمت دلار همین باشه...فرض کنیم بدتر نشه...باید چقدر در بیارم تا بتونم از پس خودم و هزینه زندگی ایران  بربیام و بقیه اون ریال رو تبدیل به دلار کنم و وامم رو بدم؟!...بعد اگر فرض کنیم در امدم اونقدر باشه که بتونم هزینه همه اینها رو بدم٬ و هنوز ایران تحریم باشه٬ من چطور از ایران پول وامم رو بفرستم امریکا؟!...بعد مغزم هنگ میکنه...ذهنم دیگه نمیتونه عددها رو جمع و جور کنه...منطق جوابم میکنه....برم چی‌کاره بشم که از پس این همه خرج بربیام؟ یعنی ممکنه چی بشه که ایران دیگه تحریم نباشه؟! قیمت دلار ثابت بمونه! ..این میشه که عصبی میشم...کلافه میشم
امشب هم به همین اعداد و ارقام و نتایج رسیده بودم که قاطی کردم..فکر کردم حواسم رو پرت کنم. فکر نکنم .به نون گفتم میخوام یه فیلم مستند ببینم٬ اما نمیدونم چی. اسم چندتا فیلم مستند برد. همه شون رو دیده بودم. دومین فیلمی که گفت این" بود...همون سال اولی که اومدم امریکا٬ دیدمش. یادمه وقتی دیدم گفتم "وات ا فاکد اپ کانتری!"...همون موقع ها داوطلبانه توی یک کلینیک کار میکردم که به اونایی که بیمه نداشتن سرویس میداد. کلینیک که میگم٬ فکر نکنین بیمارستان یا یه ساختمون با تجهیزات کامل یا حتی نیمه کامل...روزهای چهارشنبه٬ یه کلیسا رو از ساعت پنج تا دوازده شب  تبدیل میکردن به کلینیک...از بیمارستان صحرایی بدتر...ولی تا اونجایی که میتونستن کار مردم رو راه می انداختن. با پولی که از این طرف و اون طرف جمع کرده بودن. هر چهارشنبه که میرفتم اونجا٬ وسط هیاهوی اون همه ادم ِ بیمار ِ‌بدون بیمه٬ با خودم میگفتم وات ا فاکد اپ کانتری!...ـ

از اون سال و از اون فیلم و از اون کلینیک تا به الان چند بار گفته باشم "وات ا فاکد اپ کانتری" خوبه؟! نمیدونم...ـ

ایران که بودم فقط حرص اوضاع و احوال ایران بود...حالا هم حرص ایران هست...حرص خوردن‌های امریکا هم اضافه شده...هم ضجه میزنم وقتی یه مریضی رو توی ایران میندازن کنار جاده...هم زار میزنم وقتی بیمارستان‌های اینجا این کار رو میکنن...هم زخم معده میگیرم از حرف زدن های اون میمون و زیر دستاش...هم از سیاستمدارها و جمهوری‌خواه های 
اینجا....هم غصه جنگ دارم توی ایران...هم درد وضعیت اقتصادی امریکا...وضعیت ادم‌های توی ایران...بدبختی ادم هایی که بخاطر رشته ام قصه شون رو هرروز  دارم میخونم. بدبختی ای که بخاطر ضعف دولتشونه

کلافه ام...دستم به هیچ جا بند نیست...عین اسپند روی اتیش بالا و پایین میپرم...میسوزم... بمونم چه کنم؟ برم چه کنم؟.ـ

Friday, February 24, 2012

این سه نفر٬ من و نامجو

ایران بودم.  یه اتاق با دیوارهای یشمی و سبز. روزهای خوبی نبود. کسی از ترنج ِ نامجو گفت. از زلف بر باد   مده...دوستش داشتم. اون ادم رو... اهنگ ها رو... دوست داشتنم اما ممنوع بود. پس نامجو ممنوع شد. عشقم رو کشان کشان رسوندم به تنفر...تنفری خود ساخته... شش یا هفت سال گذشته...نامجو ممنوع موند. صداش برام یه اتاق بود پر از آخ...ـ
البوم جدید نامجو رو چندبار گذری این طرف و اون طرف شنیدم...برام مث روزای البوم اولش بود...از ترس خودم دل ندادم به اهنگ ها...از ترس هجوم ِ‌فکر و خیال...ـ
سه نفر دور و برم داشتم و دارم که نامجو دوست دارن. با سین جنگیدم ولی کنسرت نامجو نرفتم. همه اون مدتی که با هم بودیم نامجوها رو توی گوشش گذاشت و تنها گوش کرد.  ب هی گفت خوبه...گوش کن. گوش نکردم. اهنگ که پخش میشد٬ دوتا انگشت نامریی داشتم که توی گوشم فرو میکردم. این دختره هی قاطی اهنگهاش نامجو پخش کرد...گوش نکردم. ترسیدم. از برگشتن ِ اون دورهء لعنتی توی صدای نامجو وحشت داشتم... ـ

صبح ساعت چهار وحشت زده از خواب پریدم. خوابش رو دیده بودم. من توی اتاقم بودم. ایران. پای کامپیوترم...برام لینک اهنگ نامجو رو فرستاده بود. از ساعت چهار صبح تا به الان که از هفت گذشته...بدون وقفه هوشم ببر خونده...ان من است او خونده ...سیگار کشیدم. خیره شدم به سقف و دیوار و پنجره...قهوه درست کردم...توی خونه راه رفتم. ـ
چندبار تا استانهء خریدن البوم نامجو رفتم و دستم لرزید. اما نذاشتم اشکهام بریزن. نخریدم...شش یا هفت سال گذشته. من دیگه اون نیلوفر ِ توی اتاق ِ‌دیوارهای یشمی و سبز نیستم. کسی رو دوست ندارم. عشق ِ ممنوعی هم ندارم. ولی نامجو هنوز تلخه...خیلی تلخ ....ـ
شاید یکی از همین روزا٬ برای این سه نفر نوشتم که البوم نامجو خریدم...شاید

Tuesday, February 21, 2012

.

خوب نیستم و سعی میکنم به روی خودم نیارم که خوب نیستم. میرم...میام...میگم...میخندم...ولی وقتی به خودم میرسم خوب نیستم. خسته ‌م...تنهام...دلتنگم...از وقتی از ایران برگشتم مدام حس میکنم که یه چیزی کم دارم...فکرم رو میچسبونم به دانشگاه و کاراموزی و غیره و غیره...نه اینکه کار خاصی هم بکنم. فقط فکر میکنم... بعد یک صبحی مثل امروز٬ غصه ام که بیشتر میشه...جونم که به لبم میرسه به خودم میگم پاشو برو یه کیف قرمز بخر. یا یه کفش قرمز بخر...بیشتر از یک هفته است که دارم به کفش قرمز فکر میکنم. توی این هوا که نمیشه کفش عروسکی قرمز پوشید. بعد بیشتر غمم میگیره. نه بخاطر کفش... اون چیزی که کمه...اون چیزی که نیست با رنگ و کفش و خرید جاش پر نمیشه. می تمرگم سر جام٬ از پنجره به بیرون نگاه میکنم. باز به خودم میگم حداقل پاشو برو خریدهای خونه ات رو انجام بده... یک هفته است که هرروز میخوام برم خریدهای کلی خونه ام رو انجام بدم...نمیرم اما...حال و حوصله اش نیست. کاش یکی بود دستم رو میگرفت و میبرد کارهام رو انجام بدم....ـ
اخر هفته مهمون دارم و هیچ ایده ای ندارم که میخوام چیکار کنم. چقدر وقتی که کالیفرنیا بودم - با اینکه خونه ام کوچیکتر بود٬- اما بیشتر پر بود از ادم...چقدر راحت همه میومدن و میرفتن...چقدر برای اومدن ادم ها استرس دارم...شیکاگو خونه ام شده...اومدن ادم ها این باور رو پررنگ تر میکنه...و من عذاب وجدان میگیرم از اینکه شهری برای خودم داشته باشم که شهر من نیست. گفتم که...خوب نیستم. از منطق ِ بی ربطم میفهمم که خوب نیستم...از خونهء خالی‌م...از مدام فکر کردن به یک کفش قرمز... از کشو و کابینت ِ با وسواس چیده شدهء اشپزخونه...از حوصلهء نداشته ام...از اینکه حتی حاضر نیستم پنج مایل رانندگی کنم...از "هنوز یک بام و دوهوایی بودن ِ بعد از سفرم..." ـ


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------