از وقتی از ایران برگشتم...نه از همون وقتی که پام برای تعطیلات به ایران رسید٬ هی فکر کردم که میخوام برگردم ایران برای زندگی...هی گفتم که برمیگردم...و مدام فکر میکنم که باید برگردم...برنامه ریزی میکنم که چطور برگردم. بعله . برنامه ریزی میکنم برای برگشتن. درسته. به همین راحتی ها نیست. اینجوری نیست که بگی میخوای برگردی خب چقدر غر میزنی. یه بلیط بخر و برگرد!...هردفعه که به ایران فکر میکنم٬ توی مغزم شروع میکنم به چرتکه انداختن... به این فکر میکنم با این رشته ای که من انتخاب کردم٬ چقدر محدودیت دارم برای انتخاب شغل توی ایران. اینکه چقدر میتونم خوش شانس باشم که کاری پیدا کنم که از پس خودم و زندگیم بربیام . همه اش همین نیست. خیلی ها دارن توی ایران گلیم خودشون رو از اب میکشن بیرون. به این هم فکر میکنم٬سال دیگه که فارغ التحصیل بشم٬گمونم بالای صد و پنجاه هزار دلار بدهی داشته باشم برای وام تحصیلی که گرفتم. سرانگشتی گفتم...شاید خیلی بیشتر از اون "بالایی" که گفتم... ـ
حساب میکنم اگر برگردم ایران و قیمت دلار همین باشه...فرض کنیم بدتر نشه...باید چقدر در بیارم تا بتونم از پس خودم و هزینه زندگی ایران بربیام و بقیه اون ریال رو تبدیل به دلار کنم و وامم رو بدم؟!...بعد اگر فرض کنیم در امدم اونقدر باشه که بتونم هزینه همه اینها رو بدم٬ و هنوز ایران تحریم باشه٬ من چطور از ایران پول وامم رو بفرستم امریکا؟!...بعد مغزم هنگ میکنه...ذهنم دیگه نمیتونه عددها رو جمع و جور کنه...منطق جوابم میکنه....برم چیکاره بشم که از پس این همه خرج بربیام؟ یعنی ممکنه چی بشه که ایران دیگه تحریم نباشه؟! قیمت دلار ثابت بمونه! ..این میشه که عصبی میشم...کلافه میشم
امشب هم به همین اعداد و ارقام و نتایج رسیده بودم که قاطی کردم..فکر کردم حواسم رو پرت کنم. فکر نکنم .به نون گفتم میخوام یه فیلم مستند ببینم٬ اما نمیدونم چی. اسم چندتا فیلم مستند برد. همه شون رو دیده بودم. دومین فیلمی که گفت این" بود...همون سال اولی که اومدم امریکا٬ دیدمش. یادمه وقتی دیدم گفتم "وات ا فاکد اپ کانتری!"...همون موقع ها داوطلبانه توی یک کلینیک کار میکردم که به اونایی که بیمه نداشتن سرویس میداد. کلینیک که میگم٬ فکر نکنین بیمارستان یا یه ساختمون با تجهیزات کامل یا حتی نیمه کامل...روزهای چهارشنبه٬ یه کلیسا رو از ساعت پنج تا دوازده شب تبدیل میکردن به کلینیک...از بیمارستان صحرایی بدتر...ولی تا اونجایی که میتونستن کار مردم رو راه می انداختن. با پولی که از این طرف و اون طرف جمع کرده بودن. هر چهارشنبه که میرفتم اونجا٬ وسط هیاهوی اون همه ادم ِ بیمار ِبدون بیمه٬ با خودم میگفتم وات ا فاکد اپ کانتری!...ـ
از اون سال و از اون فیلم و از اون کلینیک تا به الان چند بار گفته باشم "وات ا فاکد اپ کانتری" خوبه؟! نمیدونم...ـ
ایران که بودم فقط حرص اوضاع و احوال ایران بود...حالا هم حرص ایران هست...حرص خوردنهای امریکا هم اضافه شده...هم ضجه میزنم وقتی یه مریضی رو توی ایران میندازن کنار جاده...هم زار میزنم وقتی بیمارستانهای اینجا این کار رو میکنن...هم زخم معده میگیرم از حرف زدن های اون میمون و زیر دستاش...هم از سیاستمدارها و جمهوریخواه های
اینجا....هم غصه جنگ دارم توی ایران...هم درد وضعیت اقتصادی امریکا...وضعیت ادمهای توی ایران...بدبختی ادم هایی که بخاطر رشته ام قصه شون رو هرروز دارم میخونم. بدبختی ای که بخاطر ضعف دولتشونه
کلافه ام...دستم به هیچ جا بند نیست...عین اسپند روی اتیش بالا و پایین میپرم...میسوزم... بمونم چه کنم؟ برم چه کنم؟.ـ


