Tuesday, February 21, 2012

.

خوب نیستم و سعی میکنم به روی خودم نیارم که خوب نیستم. میرم...میام...میگم...میخندم...ولی وقتی به خودم میرسم خوب نیستم. خسته ‌م...تنهام...دلتنگم...از وقتی از ایران برگشتم مدام حس میکنم که یه چیزی کم دارم...فکرم رو میچسبونم به دانشگاه و کاراموزی و غیره و غیره...نه اینکه کار خاصی هم بکنم. فقط فکر میکنم... بعد یک صبحی مثل امروز٬ غصه ام که بیشتر میشه...جونم که به لبم میرسه به خودم میگم پاشو برو یه کیف قرمز بخر. یا یه کفش قرمز بخر...بیشتر از یک هفته است که دارم به کفش قرمز فکر میکنم. توی این هوا که نمیشه کفش عروسکی قرمز پوشید. بعد بیشتر غمم میگیره. نه بخاطر کفش... اون چیزی که کمه...اون چیزی که نیست با رنگ و کفش و خرید جاش پر نمیشه. می تمرگم سر جام٬ از پنجره به بیرون نگاه میکنم. باز به خودم میگم حداقل پاشو برو خریدهای خونه ات رو انجام بده... یک هفته است که هرروز میخوام برم خریدهای کلی خونه ام رو انجام بدم...نمیرم اما...حال و حوصله اش نیست. کاش یکی بود دستم رو میگرفت و میبرد کارهام رو انجام بدم....ـ
اخر هفته مهمون دارم و هیچ ایده ای ندارم که میخوام چیکار کنم. چقدر وقتی که کالیفرنیا بودم - با اینکه خونه ام کوچیکتر بود٬- اما بیشتر پر بود از ادم...چقدر راحت همه میومدن و میرفتن...چقدر برای اومدن ادم ها استرس دارم...شیکاگو خونه ام شده...اومدن ادم ها این باور رو پررنگ تر میکنه...و من عذاب وجدان میگیرم از اینکه شهری برای خودم داشته باشم که شهر من نیست. گفتم که...خوب نیستم. از منطق ِ بی ربطم میفهمم که خوب نیستم...از خونهء خالی‌م...از مدام فکر کردن به یک کفش قرمز... از کشو و کابینت ِ با وسواس چیده شدهء اشپزخونه...از حوصلهء نداشته ام...از اینکه حتی حاضر نیستم پنج مایل رانندگی کنم...از "هنوز یک بام و دوهوایی بودن ِ بعد از سفرم..." ـ


0 comments:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------