Wednesday, January 25, 2012

روزمرگی

صبح به صبح از گلو درد و با سردرد بیدار میشم. کتاب‌هام رو میذارم جلوم... تلویزیون رو روشن میکنم. قیمت ارز و طلا چک میکنم.  ساعت رو چک میکنم که ببینم کی میشه به پ یا میم زنگ بزنم.  خبر چک میکنم. نامه هایی که باید پست کنم هر روز تعدادشون بیشتر میشه. از روی که رسیدم از خونه بیرون نرفتم.  نامه ها رو مرتب میکنم. امروز باید حتما پستشون کنم. اخبار حرف خوبی برای گفتن نداره. مدت‌هاست خبرها حرف خوبی برای گفتن ندارن. ساعت هشت که میشه دیگه تحمل تلویزیون و خبر رو ندارم. روی تب سایت های خبری که باز هست کلیک نمیکنم. میبینم و نمیبینم. سعی میکنم درس بخونم. سرم درد میکنه. زور میزنم که درس بخونم. دیروز پروسه ذره ذره باز کردن چمدون ها تموم شد.  چمدونم تقریبا خالی بود وقتی بر میگشتم. کاش کتاب بیشتر اوورده بودم...ـ

2 comments:

Anonymous said...

niloofar too yahoo vasat paygham gozashtam ...

Anonymous said...

کلا هیچی خوب نیست سر جاشم گمونم نباشه هر چی رشته بودیم پنبه شد......دلم نیومد امروز س.ام.س هات که داده بودی پاک کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------