تب دارم. بدنم درد میکنه. قرص میخورم و میخوابم. صدای مامان پ میپیچه توی گوشم...زیر اب دنبالش میگردم...پیداش میکنم...بهش میگم پ اون چند روزی که تهران بود٬ مدام دلش براتون تنگ بود...فقط چندروز بود که تهران بود٬ ولی دلتنگ شده بود...چرا یهو رفتین؟... از خواب میپرم
اب و نمک٬ توی گلوم٬ صدای شیر اب٬ صورت مامان و بابای پ میاد جلوی چشمم ...اخ که میگم٬ تلخی نمک و اب و سوزش گلوم...اشک از چشمام سرازیر میشه...میشینم کف دستشویی زار میزنم
میم میره مشهد پیش پ. میگم کاش منم بودم. کاش پیش پ بودم... میگم کاش اصن این اتفاق نمیفتاد. میگم کاش اون کشتی لعنتی بنزینش تموم نمیشد.....کاش هوا طوفانی نبود...میگم کاش اونجا ایران نبود...کاش ایران نبود
میم میگه خیلی سخته. میگه فاجعه است ولی باید پذیرشمون رو ببریم بالا..میگه ولی نمیدونم چه جوری...من فکر میکنم باید به پ زنگ بزنم...یا نباید؟...دو روز قبل وقتی بندرعباس بود باهاش حرف زدم...حرف نزدم...اون حرف زدن..من چون هیچی نداشتم بگم فقط گریه کردم
من بلد نیستم حرفهای خوب بزنم...بلد نیستم بگم زندگی همینه. اونا الان جاشون بهتر از ماست...تو خوب و خوشحال باش تا اونا زجر نکشن..نمیتونم بگم زمان دردت رو کمرنگ میکنه...من هیچ کدوم از این حرفها رو نمیتونم بگم...چون بهشون اعتقادی ندارم...پ برام خیلی عزیزه و من توی این شرایط از بی حرفی ِخودم لجم میگیره...نمیتونم بهش بگم روزای سختی توی راه هست...شب های گریه و بالش خیس...نمیتونم بهش بگم حق داری اگر در خونه رو باز کنی و صدای مامان رو نشنوی و بغض کنی...حق داری اگر تلویزیون خاموش باشه تا همیشه چون بابا نیست...من کلی حرفهای تلخ بلدم که به درد به زبون اووردن نمیخورن... من دوست بیخودی هستم که از این راه دور حرفی برای گفتن نداره و نزدیک هم نیست که حداقل دوستش رو بغل کنه...ـ
بعد از مرگ ع٬ فکر میکردم مرگ برام عادی شده...نشده. حالا مزه مرگ رو میفهمم. حالا نه تنها درد خودم٬ که درد پ و ن رو هم زیر زبونم مزه مزه میکنم...من همیشه از قرقره کردن اب و نمک بدم میومد. همیشه. مزه مرگ میده



3 comments:
ما میریم تهران، برای عروسی خواهر کوچکترم؛ ما به تهران نمی رسیم؛ همگی می میریم- و بهرام بیضایی، همانجور که باید، چشم در چشم مرگ و سرودن در ستایش آنچه که رونده ست و نه باقی: زندگی
من بر آن عاشقم که رونده ست- مرگ مادر. من، وفا و پدرم هر سه ایران هستیم. تصمیم:نبودن هر گونه مراسم در ستایش مرگ و کمک از اینجا تا هر زمان که هستیم به انجمن درد و بیماران سرطانی، که همین رسید به جنگی بزرگ با فشار و کج فهمی و کوجکی اطرافیانی که هیجگاه در اطرافمان نبودند و اکنون در ستایش مرگ سر رسیده بودند
Death and Life
کاری از نقاشی که بسیار دوستش دارم
Gustav Klimt
که آن همه در ستایش زندگی سرود، آن دید مردانه در ستایش زیبایی زنان، آن به کار بستن امپرسیونیستی رها و آزاد در آوردن رنگ های خالص و حذف پرسپکتیو و سایه - روشن برای نگاه داری این زیبایی گذرا و رونده: اکنون، اینجا، او و زیبایی یی که من می بینم را ببین
niloofar , mane khak bar sar alan fahmidam .sad bar too roozname khoondam be zehnam naumad shayad maman babaye p bashe. niloofar akhe chera in tori mishe ????????????????
ta fahmidam oomadam in ja goftam age oon ha bashan hatman to minevisi . elahi bemiram
هنوز سنگینم، من گریه می کردم اون ما رو آروم می کرد.......وای،وایی بود واسه خودش
Post a Comment