دیشب هی توی ذهنم میچرخید مهاجر یعنی یک بام و دو هوا...صبح فکر کردم زیر پام خالیه...به هیچ جا بند نیستم...صبح از دم خونه تا باغ فردوس بغض کردم و هی زور زدم که اشکام نریزه...دیروز که با پ نشسته بودیم و در مورد میم و بودن و نبودنم حرف میزدیم با انگشتهام گوشه چشمام رو فشار میدادم که اشکهام نریزه
بغض دیروزم میگفت باید بمونم و با میم باشم...بغض امروزم میگفت باید برگردم و با نون بشینم یک دل سیر حرف بزنم



2 comments:
چشم اندازی در مه- آن سفر ادیسه ای برای دریافتن این که رسیدن را نمی یابیم. آن عشق و یافتن همدیگر با چرخش های دوربین بی مانند که درست می مانست به هر دو، بستگی به همدیگر و یا گسستن از یکدیگر
Post a Comment