Monday, December 26, 2011

در استانه

یک ساعت دیگه میرم سمت فرودگاه...اینقدر دوستام ذوق زده ام کردن که همه هیجان ِ گمشده‌ام برگشت...همه فکرم اما الان میزان تغییرات هست...من تغییر کردم...خیلی با اون ادمی که پنج سال قبل از ایران خارج شد فرق میکنم...بقیه هم حتما تغییر کردن...شهر تغییر کرده؟!...من ِ تغییر کرده٬ کنار اون ادم‌هایی که تغییر کردن...میخوام بدونم چی شدیم...ـ

Saturday, December 24, 2011

قبل از سفرانه

دو شب دیگه همین موقعها نشستم توی هواپیما...یعنی قراره که اینطور باشه. تمام این چند روز رو دویدم پی خرید برای برادرزاده‌ها...یه چیزایی سفارش دادن که حجم زیادی از چمدونم رو میگیره...از سه تا پالتویی که میخواستم ببرم٬ خلاصه شدم به همونی که قراره بپوشم...جا باز کردم برای خرید پسر ِ‌برادر...از کفش و لباس فاکتور گرفتم تا سوغات‌های دخترِ‌برادر رو بتونم ببرم...اولش فکر میکردم بعد از چهار سال و هفت ماه و دوازده روز دارم میرم٬ باید هرچی دارم ببرم و بپوشم...اخرش که الان باشه٬ دارم فکر میکنم بعد از چهار سال و هفت ماه و دوازده روز دارم میرم و هرچی میخوان باید براشون ببرم.  هنوز برای برادر قهوه نخریدم. وضعیت فیزیکی‌م خوب نیست...از دم دمای "مرگ" ِ‌الرژی٬ چند روز قبل برگشتم و هنوز حلق و گلو و گوش و بینی‌م اذیتم میکنه...فکر کنم وضعیت هورمونی‌ هم بالا و پایین شده...اخلاقم خیلی سگی هست و راه و بیراه دارم ملت رو جر میدم که مثلا حقم رو بگیرم...حقم رو که نمیدن و میگن "متاسفم"....توی چشمشون نگاه میکنم و میگم "باید متاسف باشین چون با تاسف شما...ال و بل و جیم بل..".ـ

از صبح از این مغازه به اون مغازه٬ از این مال٬‌به اون داروخانه...رفتم و نایلون بزرگ "لِگو استور" رو خِرکش با خودم اینطرف و اونطرف بردم و جنازه اومدم خونه.ـ
باید خوشحال باشم. نیستم. افسرده‌ام. حتی با خودم فکر کردم کاش بلیط نداشتم...کاش قرار نبود برم ایران...افسرده ام...میدونم...چون با همه پادرد و خستگی از خرید...با همه ورم و سوزش و خارش توی گلو...با اشک چشم از حساسیت...از وقتی که اومدم خونه شستم و رُفتم و سابیدم...همه یخچال رو خالی کردم و کشو و طبقه هاش رو اووردم بیرون ...سابیدم...توی کابینت ها رو....قفسه های توی کمد ِ‌حموم رو...یه سری لباس گذاشتم ماشین و یه سری رو با دست شستم...ملافه ها رو عوض کردم ...حوله های توی کمد حموم رو در اووردم...اونایی که بوی نرم کننده اش رفته بود رو دوباره انداختم توی خشک کن با یه دستمال خشبوکننده...اونایی که بوی نرم کننده میدادن٬ دوباره تا کردم و چیدم توی کمد...شمع توی شمعدون‌ها رو چک کردم...درز لای تشک مبل رو جارو کشیدم...تمام ادویه جات رو گذاشتم توی یخچال... بازم بگم! افسرده ام...و نمیدونم چرا...ـ

نون رفته مسافرت...قرص‌هام تموم شدن...پوست دستام از شست و شو خشک شده٬ و همین طور که دارم تایپ میکنم٬ چشم میچرخونم که ببینم دیگه چی برای شستن و مرتب کردن پیدا میکنم...ـ

Sunday, December 11, 2011

از شبهای دلهره...

از رختخواب خزیدن بیرون و نشستن گوشه اشپزخونه شده  کار هر شبم. ساعت از یک گذشته و صبح با استادم قرار دارم تا در مورد پرزنتیشنم صحبت کنیم. کارم روی هواست.  مقاله هایی که تا دو روز دیگه باید تحویل بدم روی هواست. خودم بین زمین و هوا... تا این پروژه ها رو تحویل ندم بین زمین و هوام...و تا از این لنگ در هوایی در نیام٬ پروژه هام رو نمیتونم تموم کنم.  شب که میشه منتظرم تا صبح بشه و کارم رو تموم کنم...شبها به نقطه ای میرسم که نمیتونم خودم رو توی این لنگ درهوایی تحمل کنم...شب که میشه میترسم...از به سرانجام نرسیدن کارهام میترسم...شبها دو دوتا چهارتا میکنم و میترسم....شبها میترسم

Wednesday, December 07, 2011

یک مغز کرخ شده

ساعت ده رفتم توی تخت که بخوابم. که صبح بیدار شم وبشینم سر یه کوه کار که برای پروژه های فاینال دارم...فکر کردم به هفته اینده...  فکر کردم سه تا مقاله...دو تا پرزنتیشن...یک امتحان...فکر کردم به خریدهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم...فکر کردم به همه خبرهایی که این روزها خوندم...فکر کردم به دلم که تنگه...فکر کردم به جاهای خالی...فکر کردم...ساعت یازده و نیم٬ لب تاپ رو زدم زیر بغلم و اومدم نشستم توی اشپزخونه... دلشوره دارم...دلشوره دارم...دلشوره دارم...دلشوره دارم

بر جام می
از شرنگ دوری
بر غم مهجوری
...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------