Saturday, December 24, 2011

قبل از سفرانه

دو شب دیگه همین موقعها نشستم توی هواپیما...یعنی قراره که اینطور باشه. تمام این چند روز رو دویدم پی خرید برای برادرزاده‌ها...یه چیزایی سفارش دادن که حجم زیادی از چمدونم رو میگیره...از سه تا پالتویی که میخواستم ببرم٬ خلاصه شدم به همونی که قراره بپوشم...جا باز کردم برای خرید پسر ِ‌برادر...از کفش و لباس فاکتور گرفتم تا سوغات‌های دخترِ‌برادر رو بتونم ببرم...اولش فکر میکردم بعد از چهار سال و هفت ماه و دوازده روز دارم میرم٬ باید هرچی دارم ببرم و بپوشم...اخرش که الان باشه٬ دارم فکر میکنم بعد از چهار سال و هفت ماه و دوازده روز دارم میرم و هرچی میخوان باید براشون ببرم.  هنوز برای برادر قهوه نخریدم. وضعیت فیزیکی‌م خوب نیست...از دم دمای "مرگ" ِ‌الرژی٬ چند روز قبل برگشتم و هنوز حلق و گلو و گوش و بینی‌م اذیتم میکنه...فکر کنم وضعیت هورمونی‌ هم بالا و پایین شده...اخلاقم خیلی سگی هست و راه و بیراه دارم ملت رو جر میدم که مثلا حقم رو بگیرم...حقم رو که نمیدن و میگن "متاسفم"....توی چشمشون نگاه میکنم و میگم "باید متاسف باشین چون با تاسف شما...ال و بل و جیم بل..".ـ

از صبح از این مغازه به اون مغازه٬ از این مال٬‌به اون داروخانه...رفتم و نایلون بزرگ "لِگو استور" رو خِرکش با خودم اینطرف و اونطرف بردم و جنازه اومدم خونه.ـ
باید خوشحال باشم. نیستم. افسرده‌ام. حتی با خودم فکر کردم کاش بلیط نداشتم...کاش قرار نبود برم ایران...افسرده ام...میدونم...چون با همه پادرد و خستگی از خرید...با همه ورم و سوزش و خارش توی گلو...با اشک چشم از حساسیت...از وقتی که اومدم خونه شستم و رُفتم و سابیدم...همه یخچال رو خالی کردم و کشو و طبقه هاش رو اووردم بیرون ...سابیدم...توی کابینت ها رو....قفسه های توی کمد ِ‌حموم رو...یه سری لباس گذاشتم ماشین و یه سری رو با دست شستم...ملافه ها رو عوض کردم ...حوله های توی کمد حموم رو در اووردم...اونایی که بوی نرم کننده اش رفته بود رو دوباره انداختم توی خشک کن با یه دستمال خشبوکننده...اونایی که بوی نرم کننده میدادن٬ دوباره تا کردم و چیدم توی کمد...شمع توی شمعدون‌ها رو چک کردم...درز لای تشک مبل رو جارو کشیدم...تمام ادویه جات رو گذاشتم توی یخچال... بازم بگم! افسرده ام...و نمیدونم چرا...ـ

نون رفته مسافرت...قرص‌هام تموم شدن...پوست دستام از شست و شو خشک شده٬ و همین طور که دارم تایپ میکنم٬ چشم میچرخونم که ببینم دیگه چی برای شستن و مرتب کردن پیدا میکنم...ـ

2 comments:

Anonymous said...

khaili delam mikhad bebinamet .tanha , mehmoone man ye fenjoon ghahve o ye baste sigar ... mehmoone man ... mehmoone harf haye man ... agar shenakhti man ro ye neshoone bede ...

امید مظاهری said...

تنش های قبل از سفر خیلی جدیه نیلوفر جان. کاپلان سادک رو می خوندم- این وایت بوک رو خیلی دوست دارم- و رنکینگ تنش هایی که گذاشته بود. خیلی تاپ 5 اش جالبه، یکیش همین مسافرته که حالا باید تموم شده باشه و رسیده باشی به ایران. از صمیم قلب امیدوارم که بهت خیلی خوش بگذره

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------