از رختخواب خزیدن بیرون و نشستن گوشه اشپزخونه شده کار هر شبم. ساعت از یک گذشته و صبح با استادم قرار دارم تا در مورد پرزنتیشنم صحبت کنیم. کارم روی هواست. مقاله هایی که تا دو روز دیگه باید تحویل بدم روی هواست. خودم بین زمین و هوا... تا این پروژه ها رو تحویل ندم بین زمین و هوام...و تا از این لنگ در هوایی در نیام٬ پروژه هام رو نمیتونم تموم کنم. شب که میشه منتظرم تا صبح بشه و کارم رو تموم کنم...شبها به نقطه ای میرسم که نمیتونم خودم رو توی این لنگ درهوایی تحمل کنم...شب که میشه میترسم...از به سرانجام نرسیدن کارهام میترسم...شبها دو دوتا چهارتا میکنم و میترسم....شبها میترسم
Sunday, December 11, 2011
Subscribe to:
Post Comments (Atom)



2 comments:
کودکی در گذر از جنگلی آلوده به مین و انفجار و جنایت، پیامی با خویش دارد که باید رساندن. برای این گذر باید از جان گذشتن؛ من همپایش بودم در نگرانی ها و دلهره هایش در این گذر از کودکی ایوان...مرا در برابر آینه ای نشاند تا به زبان شعر، راز را در آن پلان-سکانس های طولانی بیابم در دل جنگل و عشق، در هجوم دلهره ها و دویدن های بی پایان برای جایگزینی واژه ای در هراس از دستگاه سانسور استالین، پیش از برباد رفتن هر چیز، تا بیابم در خویشتن آن عشق را تا هیج جایگزینی مگذارم، در هیچ واژه ای از من، از برای آن چشمان نازنین و مشتاقی که مرا در آیندگان خواهند خواند. و، پس، نوستالگیا را پذیرا شدن، آن غربت شاعرانه را تا در این میانه پرهیاهو شمعی را از عشق و امید در دستان خویش روشن نگاه داشتن.دریافتمش، نگاهش داشتم.پیش از پایان همه چیز، برای نجات، ایثاری باید؛ آنگونه دست کشیدن عاشقانه برآلبوم های نقاشی از برای بدرود با آن همه زیبایی ها که آدمیان آفریده اند؛ این که ایثار برای نجات جهان زانو زدن در برابر عشق است و هم آغوشی-آن سکانس بی مانند هم آغوشی عاشقانه را کجا دیگر دیده باشم؟ این گونه در پایان، چنین واژه ای را در خاموشی بر نسیم سپاردن. برای لمس زیبایی اش آن چنان عاشقانه که او می ساخت با امید و عشق کارهایش را باز می بینم ، دیگر بار و دیگربار،و از دیدن نامش دلگرم می شوم از بودنی چنین؛ می دانم که نامش را می دانی وبا این همه باز می گویمش: آندری تارکفسکی
Post a Comment