Wednesday, December 07, 2011

یک مغز کرخ شده

ساعت ده رفتم توی تخت که بخوابم. که صبح بیدار شم وبشینم سر یه کوه کار که برای پروژه های فاینال دارم...فکر کردم به هفته اینده...  فکر کردم سه تا مقاله...دو تا پرزنتیشن...یک امتحان...فکر کردم به خریدهایی که قبل از رفتن باید انجام بدم...فکر کردم به همه خبرهایی که این روزها خوندم...فکر کردم به دلم که تنگه...فکر کردم به جاهای خالی...فکر کردم...ساعت یازده و نیم٬ لب تاپ رو زدم زیر بغلم و اومدم نشستم توی اشپزخونه... دلشوره دارم...دلشوره دارم...دلشوره دارم...دلشوره دارم

بر جام می
از شرنگ دوری
بر غم مهجوری
...


2 comments:

Anonymous said...

کارهای
David Hettinger
آن زنان در خواب یا لمیده بر سبزه ای ، کاناپه ای، به خواندن چیزی یا رویادیدن هاشان که چیزی ازشان نمی بینیم. آن لحظات برهنگی و رهایی شان که می بینیم. دیدارهاشان با یکدیگر و آرامش و دلخواهی این دیدارها،بی حضور هیچ مردی. آغوش های مادران پذیرنده، پاها، پاهایشان در آب برای لمس آب، برای لمس آنیمای درون ما، تصویرگر آنیمای درون ما

امید لک مظاهری said...

کارهای
David Hettinger
آن زنان در خواب یا لمیده بر سبزه ای ، کاناپه ای، به خواندن چیزی یا رویادیدن هاشان که چیزی ازشان نمی بینیم. آن لحظات برهنگی و رهایی شان که می بینیم. دیدارهاشان با یکدیگر و آرامش و دلخواهی این دیدارها،بی حضور هیچ مردی. آغوش های مادران پذیرنده، پاها، پاهایشان در آب برای لمس آب، برای لمس آنیمای درون ما، تصویرگر آنیمای درون ما

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------