Monday, November 21, 2011

از سی سالگی...

سی ساله شدم. انگار که یک بار بزرگی رو از روی دوش خودم برداشته باشم. چندین سال بود که دلواپس ِ سی ساله شدنم بودم. از اینکه به سی سالگی برسم و جایی باشم که راضی نباشم٬‌ازارم میداد. این سال‌های اخر خیلی بالا و پایین داشت. اصن پایین‌هاش خیلی بیشتر از بالاها بود. مابین این همه پایین و پایین رفتن٬ دلشوره رسیدن به سی سالگی دست از سرم برنمیداشت. کابوس میدیدم. دوست داشتم سی سالگیم رو جایی از زندگی باشم که بدونم تکلیفم با زندگی چیه...نمیخواستم مثل این سالهایی که گذشت بین زمین و هوا باشم....سی سالگی برام نقطه خاص بود که میبایست سر دوراهی نباشه...نبود. ـ
پنج‌شنبه سی ساله شدم. راضی بودم. از خودم٬ از جایی که هستم٬ از ادم‌هایی که توی زندگیم میان و میرن
دلم نمیخواست برای سی سالگی‌م جایی باشم که همیشه بودم...تولد‌مبارک‌های همیشگی رو برای تولدم نمیخواستم. میخواستم خودم برای خودم کاری کرده باشم. نیویورک شهر رویاهام بود. دوست داشتم که ببینمش. بیست دقیقه‌ای تصمیم گرفتم که میخوام برای روز تولدم برم نیویورک و بلیط خریدم. کلاس داشتم. پروژه داشتم...ددلاین داشتم. کیف و کتاب و لپ تاپ رو برداشتم و رفتم نیویورک. ظهر روز تولدم نشسته بودم توی یک کافه٬ جنوب سنترال پارک و روی مقاله‌ام کار میکردم. خوب بودم.  فکر میکردم دارم کاری رو میکنم که دوست دارم. ازش لذت میبرم...عصر شهر رو گشتم. وقتم کم بود. یه تور گرفتم و سوار اتوبوس شدم و شهر رو گشتم. بارون میومد. همه لباس‌هام خیس شده بودن٬ ولی میخواستم که اون بالای اتوبوس باشم و شهر رو ببینم.  جلوی راکفلر پلازا پیاده شدم. از سرما میلرزیدم. اما خوشحال بودم. یه "واین بار" پیدا کردم و شراب کیانتی سفارش دادم شاید که گرم بشم. همون‌جا بود که برای ح نامه نوشتم. تمام عصر رو که توی شهر میچرخیدم داشتم فکر میکردم. به راهی که اومدم... و این حس خوشحالی و رضایتی که توی وجودم بود. همه‌ش بخاطر حضور ح بود. شاید اگر ح نبود من خیلی وقت قبل کم می اووردم.  ولی ح همیشه بود. توی سخت ترین شرایط زندگیم...توی همه بالا و پایین شدن‌ها...با همه اشک‌هام...همیشه بود و حمایتم کرد. من همهء خوشحالی سی سالگی رو مدیون ح بودم و هستم. براش نوشتم. ـ
بعد راه رفتم. توی شب نیویورک راه رفتم. دلم میخواست شب تولدم برم بالای امپایر استیت. این ارزوم رو هم براورده کردم. و وقتی باد توی صورتم میخورد...وقتی چشمم به چراغ‌های شهر میفتاد به ع فکر میکردم. به اینکه کاش بود...که کاش میشد برای اون هم بنویسم که تا وقتی بود٬ چقدر خوب بود...چقدر کمکم کرد...چقدر حمایتم کرد...که کاش میشد برای ع هم بنویسم دلم میخواد یه روزی با اون هم بشینم توی همون بار و بهش٬ چشم توی چشم بگم حضورش مهمه. ولی نبود نیست و نمیشه که باشه...ـ
فردای روز تولدم رفتم شبح اپرا رو دیدم. ل بهم گفته بود که با ع٬ توی لندن شبح اپرا رو دیدن. گفت که چقدر دوستش داشت. و من تمام مدت نمایش فکر میکردم ...به ع فکر میکردم. شبح اپرا رو خیلی دوست داشتم.ـ
روز سوم رفتم سنترال پارک...پاییز نیویورک هم یکی از ارزوهام بود. خش‌خش برگ های رنگی رو دوست داشتم. اخرین روزی که سی سالگی‌م رو جشن گرفتم برای خودم. گاهی اشک و بغض داشتم ولی همیشه لبخند هم بود. رضایت هم بود...ـ

بالاخره سی ساله شدم و اونطوری که دلم میخواست تولدم رو جشن گرفتم. برای خودم...تنها...توی شهری که دوست داشتم ببینم...شهری که فکر میکردم دلم میخواد توش زندگی کنم...حالا مطمین نیستم...با همه زیبایی‌های نیویورک...فکر میکنم خیلی شلوغ بود...زیاد بود...از نور و صدا و ادم...همه چیز زیاد بود...حالا حتی خوشحال‌ترم که شیکاگو هستم...برای یه شروع دوباره شیکاگو بهتر بود و هست...ولی خوشحالم سی سالگیم توی شهری بود که اسمش شهر رویاها بود سال‌ها...ـ

حالا از سی سالگی من یه خاطره خوب مونده با چهارصد و خورده‌ای  عکس که قدم به قدم با ایفون‌ گرفتم...خوشحالم و راضی...و زندگی با جاهای خالیش٬ با بالا و پایین‌هاش ادامه داره...ـ

3 comments:

Shabnam Ghadiri said...

خوشحالم ... به بهترین شکل سی‌ سالگیت رو جشن گرفتی‌ .

امید لک مظاهری said...

Claire Colburn: I want you to get into the deep beautiful melancholy of everything that's happened...
چقدر این سکانس دوست داستنی ست و این جور سکانس روز تولد که تو ساختی اش برای خودت

shahriar said...

زیبا بود

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------