روز خوبی نداشتم. صبح با سردرد شدید از ابجوی شب قبل بیدار شدم. کشون کشون خودم رو رسوندم به بانک تا ببینم چرا هنوز حسابم رو ازاد نکردن. کسی جوابی نداره. مثل همه این چند روزی که دپارتمان کوفت و درد٬ حسابم رو بلوکه کرده٬ هیچ کس هیچ جواب منطقی نداره.از تلفن بازیها خستهم و از همه بیشتر از اینکه چرا وقتی حسابم رو مسدود کردن٬ کسی حتی به خودش یه زحمت کوچک نداد تا بهم اطلاع بده...از این بانک جواب نمیگیرم و میرم اون بانک تا کارهایی که اون یکی بانک انجام نداده رو سر و سامون بدم. طبق معمول همیشه٬ طبق ِروال عادی همه فروشندههای
امریکا٬ پسره یه لبخند گنده تحویلم میده و میگه صبحتون تا الان چطور بود؟...ـ
حوصله ندارم. حوصله لبخندهای پت و پهن و جوابهای الکی از سرخوشیشون رو ندارم..یه قلپ از قهوهم میخورم و بهش میگم که خوب نبوده روزم تا الان...بعد دستم رو میبرم به عینکم که مطمین بشم هنوز سرجاش هست و چشمهای پف کردهم خیلی جولان نمیده
میگه متاسفم. یه لبخند ِپهنتر از لبخندش ولی بیحس و حالتر تحویلش میدم. کارام رو انجام میده. این بانک خوبه. یعنی حداقل تا به حال خوب بوده. اذیت نکرده. اخرش ازش یه چندتا سوال میپرسم در مورد اون یکی بانک...میگم میدونم که شاید جوابش رو ندونی..همینجوری دارم میپرسم. یه سری اطلاعات داره...بعد میگه برات ته و توی قضیه رو درمیارم. توی اون بانکه اشنا دارم. قهوهم رو میخورم. یه لبخند ِبیجون دیگه تحویلش میدم.
الان دوازده ساعت از اون لبخند ِبی جون گذشته...ساعت تقریبا ۱۱ و نیم شب هست. هنوز سرم درد میکنه. قرص و قهوه و اب و ...تاثیری نداشته. توی این فاصله٬ با برادر و مامان و بابا حرف زدم. غر زدم. در مورد ِ دخترک ِ برادر وکارش حرف زدیم. تیتر خبرها رو خوندم. چشمهام رو بستم و توی عالم خواب و بیداری فکر کردم. کلافه شدم. چشمهام رو باز کردم٬ یه ایمیل بد داشتم...چشمهام رو بستم. اتاق رو تاریک کردم...چشمهام رو باز کردم...یه ایمیل بد دیگه داشتم. باز چشمهام رو بستم...بلند شدم٬ به زور خودم رو نشوندم پای لپتاپ...تیتر کارهام رو دیدم. فردا یه ددلاین دارم. دوباره سرم رو گرفتم بین دو تا دستها و چشمهام رو بستم...چهارتا کِیس بود. خوندم. باید یکی رو انتخاب میکردم. نکردم. چشمهام رو بستم. سرم درد میکنه. به ایمیل بد فکر میکنم. بغض دارم. ولی گریه نمیکنم. فکر میکنم باید دختر قوی باشم و از همینجا و همین لحظه همه چیز رو درست کنم. مسخره! مسخرهم!...چشمهام رو میبندم. سرم درد میکنه. خیلی کار دارم. خیلی...خیلی...و اشکها رو دقیقا پشت چشمم نگه داشتم و فکر میکنم باید قوی باشم
امروز روز خوبی نبود. هیچ کار مفیدی جز سر و کله زدنهای بی نتیجه صبح انجام ندادم



1 comments:
می آیم سراغ کارهای
Wassily Kandinsky
می خواهم نقش هایی ببینم که آنقدر انتزاعی باشد که داستانی نگوید. خط ها خط باشند و رنگ ها فقط رنگ. چیزهای بی نام و نام هایی که آن چیز نیست. این آشنایی با ناآشنایی ها را دوست دارم و از همه این جا مرا می کند و می برد با خود به ناشناخته ها و آسوده ام می کند گاهی
Post a Comment