من تمایل زیادی به تنها بودن دارم. چون از تنها شدن میترسم. از اون لحظه ای که در جلوی روم بسته میشه و من اینطرف میدونم اونی که داره میره٬ برای همیشه میره. برنمیگرده. اون لحظه ای که در پشت ِ سرم بسته میشه و میدونم منی که دارم میرم٬ قرار نیست دیگه برگردم
اون لحظه لعنتی ِ توی فرودگاه٬ که چه اینطرف شیشه باشم٬ چه اونطرف٬ همیشه پاهام موقع رفتن شل میشه و دستام میلرزه و لبهام رو مچاله میکنم که بغضم اشک نشه...که حداقل دیرتر اشک بشه... اون لحظه واموندگی که هی به خودم میگم عادت میکنی. قبلا هم همه اینها رو پشت سر گذاشتی وعادت میکنی
اون وقتی که ادمها میرن...برای من درست مثل لحظهای میمونه که دستهای سرد و زرد تو توی دستم بود و صورتت رو بوسیدم و سردی تن ِ مردهت از لبهام تا ته ِ جونم نفوذ کرد و بغض از گلو تا توی پیشونیم پیچید و بالای ابروهام منغبض شدن. انگار که درد لابهلای چینهای پیشونی ادم لونه کرده باشه.ـ
من تمایل زیادی به تنها بودن دارم٬ چون از درد ِ اون لحظهء تنها شدن وحشت دارم
حالا هفته دیگه مامان و بابا بعد از پنج ماه برمیگردن ایران و من از الان بغض توی گلوم جمع شده و درد توی چینهای پیشونیم جا خشک کرده. از فکر اینکه صبحها ساعت هفت٬ بابا پاورچین پاورچین نره توی اشپزخونه و با خشخش بسته کورنفلکس و باز و بسته شدن در یخچال بیدارم نکنه٬ بغض میکنم...از اینکه صبح بیدار شم و نبینم که مامان شش فنجون اب رو ریخته توی قهوهساز و فیلتر قهوه رو هم گذاشته تا من فقط قهوه رو بریزم و روشنش کنم٬ گلوم جمع میشه و راه نفسم میگیره
از اینکه خونه نباشن...از اینکه نباشن
من از تنها شدن میترسم و این باعث شده هنوز که هنوزه بلیطم رو برای ایران نخرم...چون میترسم...از برگشتنم٬ از اون لحظهء توی فرودگاه که بدرقهم کنن و تمام راه ِ برگشت رو توی هواپیما زار بزنم میترسم
من از تنهاشدن٬ از درد ِ اون لحظهء تنها شدن بیزارم و شاید برای همین٬ قبل از اینکه ترکم کنن٬ ترک میکنم. ولی یه وقتایی دیگه دست خودم نیست...مثل هفته دیگه که مامان و بابا برمیگردن ایران...مثل وقتی که برم ایران...ـ



1 comments:
از سرزمین رویا/ افسانه، در فریمی فلو، پسری پا می گذارد به سرزمین رویا/واقعیت. او عشقی را می آورد، که، تابش نمی آورند؛ از "خانه" بیرونش می کنند؛ در "جنگل" رهایش می سازند. آن پسر، دیوید، یک رویا/افسانه زمزمه خویش دارد، پینوکیو، که در پایان نیز آن افسانه را زنده می سازد تا از فرشته مهربان سرزمین افسانه ها کمک خواهد برای تنها آرزویش، بودن با منیکا، که تنها هم او می تواند بازش گرداندن به سرزمین رویا/واقعیت، و تنها دیوید است که می داند، این خوشی را پایداری نیست مگر تا سپیده. و، پس، دیوید برای نخستین بار "خواب" را درمی یابد تا به سرزمین رویا/افسانه باز گردد. بیننده، در سرزمین رویا/واقعیت به تماشای سینماتوگراف نازنین اسپیلبرگ، آن ناظر آگاه و آشنای ادیسه دیوید است؛ سفری که داستانش در گفتاری با عشق اش درنمی گنجد، مگر در نقش هایی که در سرزمین رویا/واقعیت منیکا برایش شگفت آور می نمود. همان ها که دیوید در آن مجال آسایش اندک آن گونه شتابان اش نقش بست
Post a Comment