Wednesday, September 28, 2011

عادی و روزمره

اشک‌ها گوله گوله میان پایین از صورتم. اتفاق خاصی نیفتاده. یه اهنگ هی تکرار میشد توی گوشم. ماگ کافی دستم بود. چشم‌هام از مقاله خوندن خسته شده بودن. ذهنم نمی‌کشید کار کنم... گودر میخوندم. بابا کنارم روی مبل نشسته بود و سودوکو حل میکرد. مامان توی اشپزخونه ٬ بوی پیاز و زردچوبه راه انداخته بود. اسکرول میکردم. یکی٬ از جوونی‌ها اوباما عکس شِر کرده بود. احتمالا قرار بود "فانی" باشه...یکی دیگه زیرش نوشته بود "کی با دیدن این عکس فکری میکرد٬‌یه روزی رییس جمهور بشه"...من اما یک‌هو چشمام پر از اشک شد. دوییدم توی دستشویی...با لپ تاپ و لیوان کافی که توی دستم بود...حالا نشستم کف ِ دست‌شویی و گریه میکنم. خوبم. اتفاق خاصی هم نیفتاده...فقط وقتی عکس قدیمی اوباما رو دیدم٬ یاد ِ تو افتادم. یاد ِ دخترک که عکس سه یا چهارسالگی‌هاش رو با تو  وسط یک باغچه پرگل گذاشته عکس پروفایل فیس‌بوکش...یادم افتاد چقدر جوون بودی...فکر کردم حتما دل ِ دخترک برات تنگ شده... آخه یهو عکسش رو عوض کرد...فکر کردم شاید شب‌ها که میخواد بخوابه به این فکر میکنه کاش باباش بود...به این فکر میکنم که حتما با این همه حجم زیاد درساش٬ هروقت که اشکال داره٬ یادش میفته  که یه روزی باباش بود و کمکش میکرد...حالا نیست... هفته قبل زنگ زده بود از بابا اشکال فیزیک میپرسید...میگفت :"گرنپا! خیلی سخت است. شما به من کمک میکنید؟"...بابا میگفت: دخترم! من باید پیش شما باشم تا برام ترجمه کنی و  بتونم اشکالاتت رو رفع کنم...من اصطلاحات انگلیسی رو نمیدونم...ـ
فکر میکنم و اشکام گوله گوله میان پایین...مامان ده بار برای ناهار صدام کرده و این لعنتی‌ها بند نمیان که از دستشویی برم بیرون...عکس اوباما توی گودر ...لهجه فارسی-امریکایی دخترک توی سرم٬ تو توی یک عکس قدیمی وسط گل‌ها....من فکر میکنم شاید اگر تو هم زنده بودی٬ یکی عکس جوونیات رو میدید و یک حرف خنده‌دار میزد!...ـ
اتفاق خاصی نیفتاده. فقط تو مُردی و من
 فکر میکنم خوبه ادم صبح که از خواب بیدار میشه٬ بدونه ساعت دو بعدازظهر٬ قراره با دیدن یک عکس بی ربط یکهو گریه کنه. اونوقت کرم مرطوب کننده صبحش رو نمی‌زنه تا اشک‌هاش گوله نشن. چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی رسه

3 comments:

امید مظاهری said...

"دفتر خاک" کتاب هایی را از لندن برایم فرستاده بود به تهران. خیلی هوای خواندشان را داشتم. هر روز چک می کردم که کتاب ها در کدام موقعیت پستی ست. تا خبر دادند که کتاب ها رسیده ودر گمرگ است. رفتم گمرگ. در آنجا مسوولین (!) سر در گم بودند. کتاب ها از لندن آمده بود و به جای انگلیسی، فارسی بود. کتاب ها شعر بود و داستان ایرانی و حکایت هایی مدرن. سر در نمی آوردند و فضولی شان هم به جایی راه گشا نمی شد. با عصبانیت می گفتند که این ها حتی یک عکس هم ندارند. منظورشان از عکس چیزهای دیگری بود؛ چون زیباترین تصاویری که تا کنون دیده ام در یکی شان، "خود رنگ"، بود. با وقاحت دنبال چیزهایی دیگری می گشتند که دنیای خودشان را شکل می داد. درسم را کاملا بلد بودم. جای مصالحه و دیپلماسی و کوتاه آمدن و ... نبود. رفته بودم به قصد ترکاندشان و گرفتن کتاب ها. گفتند باید نماینده رسمی وزارت ارشاد بیاید نظر بدهد(!). نماینده رسمی ارشاد تشریف را آورد. رسما همان مزخرفات را تکرار کرد که فارسی ست و عکس ندارد ووو این یارو- که من باشم- از اوناش نیست مث این که. این آخری را به زمزمه گفت به همکارش و نمی دانست که شنوایی من بسیار تیز است و لب خوانی هم می دانم. در قبال قلدری نترسم وادادند و کتاب ها را گرفتم. چه گنجی...خواندن "خواب و خاموشی" از شاهرخ مسکوب را تا برسم به محل کارم- که آن دوران سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران بود.- به پایان بردم. کتاب درباره آخرین روزهای سهراب سپهری، هوشنگ مافي و اميرحسين جهانبگلو بود؛ با نثری سر کش و بی ملاحظه، رو در روی مرگ و چشم در چشم اش. دیباچه بهمن فرسی را بسیار دوست دارم، درکش را از اثر، و کار در آوردن آن را در جایی که فارسی زبان اول نبود. من، راهی یکی از همان آخرین روزها بودم و می خواندم: "حالاتو هم به سنگيني كوه خوابيده يي. در خواب و خاموشي با كوه و زمستان و در عدم با تمامي هستي يكي شده يي. تقلاي من بي ثمر است، اين خواب عميق را نمي توان آشفت. تو به نداي من جوابي نمي دهي. كوه نيستي كه اگر اسم تو را فرياد كنم دست كم صداي خودم را باز بشنوم. تو مرگ كوهي، صدا را نمي گيري و انعكاس آن را بازنمي گرداني، يعني كه «از اين دو راهه منزل» گذشته ايم و ديگر نمي توانيم به هم برسيم، آدميزاد يك بار به دنيا مي آيد اما در هر جدايي يك بار تازه مي ميرد."

Niloufar said...

در هر جدایی...چقدر خوب گفته...عالی! عالی...باید بنویسمش و بذارم روی تخته ای پشت میز کارم هست

خاطره‌تون من رو یاد درگیری ما با گمرک انداخت...به نظرم ۱۱ سالم بود که مامان و بابا٬ به عنوان سوغات از امریکا برام یک کیبورد اوودن. توی فرودگاه نذاشتن که بیارنش بیرون و ضبط شد. گمرک...ارشاد...بالا...بالاتر...اشنا...میگفتیم اخه توی انقلاب دارن میفروشن همین کیبورد رو...میگفتن این مدل توی بازار ایران نیست. باید تایید بشه!!!ـ

امید لک مظاهری said...

:)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------