Sunday, September 18, 2011

مهاجرم...مردد و خسته

من با رضایت و میل شخصی نیومدم امریکا. دوسال اخر دبیرستان خیلی دوست داشتم که برم امریکا. همه تلاشم رو هم کردم. ولی برادری که امریکا بود فکر میکرد بهتره که بعد از لیسانسم اینکار رو انجام بدم. مامان و بابا چندین سال بود که امریکا بودن...تنهایی کلافه‌ام میکرد...استقلالم رو دوست داشتم ولی. استقلالی که خیلی از دوست‌های هم‌سن و سالم اون روزها براش می‌جنگیدن٬ دو دستی گذاشته شده بود جلوم...برای خودم بودم...برای خودم زندگی میکردم...اوایل حرف مردم و همسایه ازارم میداد...یه دختر تنها٬توی اون سن...بعد کم کم یاد گرفتم به روی خودم نیارم. گوش‌هام رو بستم و گذاشتم مردم حرفشون رو بزنن. برای همین شاید زندگی دانشجویی توی مشهد برام راحت بود...هیچ چیزی تازگی نداشت...جدا شدن از خانواده...حرف ِ مردم و دختر دانشجوی تنها... راحت گذشتم از حرف‌هایی که دهن به دهن میگشت تا به گوشم برسه...دلم برای خونه و زادگاه تنگ نمیشد...ـ
بعد از لیسانس میخواستم که ایران بمونم. نمیدونم چقدر ربط داشت به اینکه ایران رو دوست دارم و چقدرش مال این بود که لجبازی کرده بودم با پدر و مادری که تنهام گذاشته بودن و نمیخواستم برم جایی که اونا بودن و وقتی که میخواستم برم٬ نذاشتن... اوهوم!‌من حجم زیادی از تصمیم‌گیری های زندگیم با لجبازی بوده. از روی لجبازی با خودم٬‌یا دیگران...تصمیم های مهم زندگیم...تصمیم‌هایی که مسیر زندگیم رو تغییر داد. عاقلانه نبود. ولی خب این به معنی نیست که از تصمیم‌هایی که گرفتم ناراضی‌ام.ـ
بعد دو تا ادم وارد زندگیم شدن٬ که ناخواسته٬ یکی با حرفی که زد و اون یکی با زخمی که زد٬ باعث شدن من امروز و این لحظه اینجا باشم

چرا امروز دارم مینویسم؟

همه‌ش بر میگرده به حسی که روز اولی که وارد امریکا شدم با من بود و امروز که خوب خودم رو زیر و رو کردم٬ هیچ اثری ازش ندیدم.ـ

با این قصد اومدم امریکا٬ که شش ماه بمونم٬ گرین‌کارتم رو بگیرم و برگردم. درگیر کار شدم٬ درگیر زندگی شدم...درگیر واقعیت شدم...موندنم رو طولانی کرد...ولی همه اون لحظات تعصب خاصی داشتم که صدام رو محکم و بی‌خش میکرد و میگفت: من بر‌میگردم ایران. میخوام که برگردم. باید که برگردم
بعد از انتخابات٫ لج کردم. با خودم٬ با ایران. پاسپورتم یک‌سال هست که باطل شده٬ ولی تا امروز تمدیدش نکردم. فکر میکردم به دردم نمیخوره. وقتی نمیشه باهاش رای داد...طبیعی ترین و اولیه ترین حقم به عنوان یک ایرانی
فکر کردم می‌مونم و هرکاری که میشه برای تغییر ایران کرد--توی رشته ای که دوست دارم کار کنم-- از همینجا بکنم...دیگه صدام خیلی محکم نبود برای برگشتن...میگفتم بر میگردم ولی نمیدونستم کی و چطور؟

تا امروز...مجبورم پاسپورتم رو تمدید کنم چون میخوام برای تعطیلات بین دو ترم٬‌ایران باشم. که مریم رو ببینم. که برادر‌ها رو ببینم. فکر کردم زمان داره از بین دستام سُر میخوره و من دارم لحظه‌های خوبی رو که میتونم با اونایی که دوستشون دارم باشم رو٬ از دست میدم. --این یکی از دلایلی بود که دلم میخواست ایران بمونم- من ایران رو به خاطر ادم‌هایی که دوست داشتم٬‌ دوست داشتم...غیر از این٬ دلم میخواست جایی برم بشینم و بنویسم٬ که یک روزی روبروم کسی بوده باشه که خاطره ازش دارم...دوست داشتم توی خیابونی قدم بزنم که ادم‌هایی که از کنارم رد میشن به زبون خودم حرف بزنن...که از هر ۱۰ نفری که بهم توی خیابون تنه میزنن٬‌۹ نفرشون عذرخواهی نکنن...دوست داشتم اگر قرار حرص کاغذبازی و پارتی بازی رو بخورم٬ توی کشور خودم باشه..اگر کاری میکنم توی ایران باشه

امروز وقتی فرم‌هایی رو که برای تمدید پاسپورت لازم دارم  پر میکردم...یهو دیدم فقط دلم برای برادر و دوست‌هام تنگ شده...دلم اون‌ها رو میخواد...برام مهم نیست توی ایران ببینمشون یا یک کشور دیگه...فقط اون‌ها رو میخوام ببینم
برام مهم نیست برم طبقه دوم کافه تیاتر٬ کنار اون پنجره بشینم و بنویسم و فکر کنم یه روزی یه ادمی روبروم نشسته بود که قسمت مهمی از زندگیم رو شکل داد. ...برام مهم نیست میدون ولیعصر رو تا تجریش پیاده برم و خاطراتم رو مرور کنم... برام مهم نیست برم توی کوچه‌ای که توش دوچرخه سواری میکردم...با دخترای همسایه خاله بازی میکردیم و از این خونه به اون خونه می‌رفتیم....دلم نمیخواد پشت پنجره‌ای بایستم که یه زمانی٬‌ هرشب برای یکسال واندی٬ یک 
شاخه گل سرخ   روی تراسش افتاده بودـ
حتی دیگه دلم کتاب‌خونه‌م رو نمیخواد...خیلی وقته که شروع کردم یکی یکی کتاب‌هایی رو که داشتم بخرم و اینجا یه دونه جدیدش رو بسازم... واقعیت رو قبول کردم. اون کتابخونه حکایتش برای من تموم شده...میراث خونه‌مون به کوچکترین نوه 
پدرم احتمالا.. تا روزی که اون هم یه مهاجر بشه مثل عمه‌ش...و بعدش اون کتابا...کی میدونه چی میشه!.ـ

من امروز یک مهاجرم٬ که دیگه هوای ایران به سرم نیست.  و این یعنی هوای کوچه٬ پس کوچه و بو و رنگ نمیکنم. دیگه صدام رو نمیندازم توی گلوم و با تعصب نمیگم من بر‌میگردم ایران.  برعکس٬‌من یک ایرانی مهاجرم که با شک و صدای لرزون میگه من نمیدونم کی برای همیشه بر میگردم ایران. شاید هیچ‌وقت. من فقط  برای ادم‌های عزیزی که اونجا دارم دلتنگم و واقعا برام مهم نیست که اون‌ها رو توی ایران ببینم یا یک کشور ثالث.ـ
و هیچ حسی هم نسبت به این حس جدیدم ندارم. و شاید این اخرین باری باشه که پاسپورت ایرانی‌م رو تمدید میکنم. حداقل تا روزی که مطمین نشدم که حق رای دارم. من یک ایرانی ِ‌مهاجر ِ مردد ِ خسته‌م. همین

3 comments:

سايه said...

:(
حس خوبي نيست شايد
شايد هم هست براي اينكه ديگه دلت هم قرار گرفته اونجا

امید لک مظاهری said...

مانند همان "آمارکورد" فللینی سری می زنم به خاطراتی که انگار هیج دور نیستند و زنده اند بی گزند گذر سالیان، بی هیچ فرمی در بازگویششان... ریمینی، رم، تهران... شروع کرده بودم درباره داستان نویسی و تکنیک هایش خواندن.تا دو کتاب نازنین مرا یافتند. تا پرویز دوایی باغ را نوشت. قصه هایی که با روش های داستان پردازی همراهی نداشتند و بازگویش خاطراتی بودند بی مهار که به دلیل آشنایی مان با دوایی شد قصه هایی از کسان ما. کسانی که بسیاری شان دیگر نیستند و نگاه دوایی آن ها ماندگار کرد. باغی این چنین در دست دگرگونی که مرز خاطره و رویا و واقعیت را در هم می شکند.
"پیرمرد صاحب باغ هنوز تا این آخری ها گاهی سر و کله اش توی محله پیدا می شد. دیگر خیلی پیر شده بود. یواش یواش و دولا دولا راه می رفت. راه می افتاد بیخودی توی کوچه پس کوچه ها می گشت. گاهی وامیستاد به در و دیوار ماتش میبرد. بچه ها بهش می خندیدند، کاسب ها سر به سرش می گذاشتند. گاهی جلوی در و همسایه، جلوی رهگذرها را می گرفت می گفت: یه باغ اینجا بود کو؟ شما یه باغ این طرفها ندیدین؟
انگار باید این نگار را، با همین رهایی و روندگیش دلبست، تهران را

shahriar said...

دلم گرفت

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------