Saturday, September 17, 2011

از خلال روزانه‌ها

انقدر خوندنی و نوشتنی ریخته روی سرم که نمیدونم از کجا جمعش کنم. هر هفته٬ ته موندهء ناتموم‌های هفته قبل انبار میشه روی بقیه...سرم درد میکنه و خسته‌م. فقط اونقدر خوش‌شانسم که خوندی‌هام رو دوست دارم و از رشته‌م لذت میبرم...با اینکه رسما سرم رو بین دوتا دست نگه‌میدارم و میخونم و مینویسم٬هنوز ادامه میدم...ـ
.
درگیری‌های  پراکنده ذهنی هم دارم...دلشوره رفتن مامان و بابا. دقیقا یک ماه دیگه میرن و از الان وحشت تنهایی برم داشته. میدونم سرم به درس و مشقم گرمه٬ ولی میترسم به رفتنشون وا بدم و زیر این همه کار کم بیارم
یک رابطه‌هایی توی زندگیم هست که بیخودن...بی‌جهتن...بیشتر از اینکه ارامش برام داشته باشن٬‌سردرد و کلافگی دارن...باید تمومش‌ون کنم. نمیکنم...ولی باید تموم کنم.  به همین گیجی که نوشتم! دارم توی یه حلقه از روابط ِ خسته کننده گیج میزنم.ـ
.
استاد درس
Public Health Ethic
گفته بود بریم و این فیلم رو ببینیم و در موردش گزارش بنویسیم. خوشحالم که امروز وسط این همه خوندن و نوشتن مجبور شدم یه فیلم ببینم. هرچند بس‌که دقت میکردم چیزی رو از دست ندم٬ سرم درد گرفته. اما بازم خوب بود.ـ
.
 بعضی شبا٬ قبل از اینکه بخوابم هی دنبال یک فیلم میگردم که ببینم ٬ بلکه ذهنم ازاد بشه...ولی معمولا قبل از پیدا کردن فیلم٬ همون موقع که لابلای اسم فیلم‌ها بالا و پایین میکنم خوابم میبره...یا نهایتش چند دقیقه بعد از شروع فیلم...ـ
.
به تو هم زیاد فکر کردم توی دو٬ سه روز گذشته...توی خوابم بودی. لابلای مقاله‌هایی که خوندم.  حتی یک بار سر یه موضوعی خواستم بهت ایمیل بزنم. این روزها خیلی زنده‌ای. یادم میره که مُردی. و این من رو میترسونه
.
یه مدتی ارزو‌هام رو گذاشته بودم پسِ ذهنم و بهشون فکر نمیکردم. فقط کارهای روزانه رو انجام میدادم و میگذشتم. از غروب دوباره ارزو‌هام امدن بالا٬ روی ذهنم شناور شدن و از نرسیدن بهشون وحشت‌زده‌م
.

1 comments:

امید said...

آخرین جشنواره فیلم سپاس تهران، برایم شد هماره به یاد ماندنی. فیلم ها و نام هایی که بارها برایم زنده می شوند و جان می گیرند. بولتنش مانند یادگاری عزیر و محترم در کتابخانه ام جایی ست ویژه برای بارها دیدن؛ دیدن آن عکس های سیاه و سفید بی مانند از فیلم هایی که در گذر سال های این چنین پر هیاهو به دور مانده اند از گرد و غبار هوچی گری ها. بولتن، یادگار بهمن فرسی بود نزد پدرم و اکنون یادگاری ست در نزد من. چه نام هایی: رابرت آلتمن، ورنر هرتزوک، جان فورد،ووو فدریکو فلینی. مردی، روزی، همانند همه روزهای دیگر از خواب بر می خیزد و همه چیز را با خویشتن غریبه می یابد، همسرش، شغلش، فرزندان... همه چیز. لیبویی که به زندگی رفتار دارد در اینجا باز نمی ماند؛ آن خرگوش آلیس را پرتاب می کند به سرزمین عجایب رویاها. مرد از کودکی اش به یاد می آورد؛ و من به تماشایش بودم در همسنی کودکی اش . آن خاطرات بی مهار از زادگاه فلینی که به یادش آمده بود از نشانه ها و آرزوها و عشق ها...و بازگشت آلیس از سرزمین رویاها، با دستاوردی بس بزرگ، تشخص و فردانیت اش...اکنون که همسن آن مرد بیدار شده ام، آن بولتن و آن جشنواره برایم چون خاطره ای نازنین مانده. بعد از آن، جشنواره دیگر را به حرمت بهرام ری پور و پرویز دوایی می دیدم و پس از آن چندان برایم کنجکاوی نماند از دیدن "رییس هیات داوران" با لباس یقه آخوندی و دست به نقد چاکرانه سریال ها و فیلم های چرند رمضان ووو

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------