Monday, August 08, 2011

قهوه و لوتوس

حلق و بینی‌م پر شده از بوی وایتکس!ساعت از یازده گذشته بود. مامان و بابا نشسته بودن پای تلویزیون...من از صبح انگار که مو‌-م رو اتیش زده باشن٬ به در و دیوار کوبیده می‌شدم...می‌شستم. دراز می‌کشیدم.کتاب میخوندم. کتاب نمی‌خوندم.خبر. چت . فیس بوک...به در و دیوار کوبیده می‌شدم ولی...بوی وایتکس داره از چشمام می‌زنه بیرون...می‌سوزه. دستمال رو برداشتم و هی وایتکس رو اسپری کردم به در و دیوار وکابینت و یخچال و گاز و کف اشپزخونه! هی سابیدم. مامان چشمش به تلویزیون بود. گفت: مگه نگفتی سرم درد میکنه! خب چرا وایتکس گرفتی دستت؟ پنجره اشپزخونه بازه؟... پنجره اشپزخونه باز بود. بالای صندلی بار ایستاده بودم و بالای یخچال رو می سابیدم. سرم درد میکنه هنوز
صبح گفتن رفتی فلان کشور. پیش فلان دختر. چندماه بودی. میخوای برای ادامه تحصیل بری. سعی کرده بودم بخندم. خنده‌م نمی‌ومد. ولی خندیدم. برام مهم نبود چیکار میکنی٬ با کی هستی٬ چرا رفتی یا هستی!...ولی اگر نمیخندیدم فکر میکردن برام مهمی. خندیدم. به زور خندیدم. برام مهم نبودی. نیستی. گفت: نمیدونستم بهت بگم یا نه...اخه ....گفتم: اخه نداره! معلومه که باید میگفتی! کلی خندیدیم! اون رفته کشور فلان! هار هار هار...اون ادامه تحصیل هار هار هار...این دختره رو بگو قبل همه ما اومده٬ هنوز نرفته...هار هار هار... ـ 
هی وایتکس پاشیدم به در و دیوار و هی سابیدم. هی توی سرم چرخید تو باز رفتی! چند سال گذشته؟ نه رفتنت مهمه٬ نه زنده بودنت٬ نه با دیگری بودنت...که همیشه می رفتی و همیشه از همه زنده تر بودی و همیشه با دیگری بودی. هی سابیدم و هی اون بوی لعنتی رو به جای اکسیژن کشیدم بالا که اگه چشمام قرمز شد..که اگه دو قطره اشک ریختم به مامان و بابا توضیح بدم که لامصب عجب وایتکس تند  تیزیه!...ادم وقتی مهمون داره نمی‌تونه راحت بشینه کف خونه و اشک بریزه. باید دلیل مهمی داشته باشی. حتی اگر دلیل داشته باشی ٬ دلیل برای گریه کردن نمیشه! وقتی هی نگران مریم بودم و اشک میریختم٬ اونا غصه میخوردن. نمیشه جلوی مامان و بابا راحت و بی‌دغدغه اشک ریخت.ـ
بدنم میلرزید. از درون می لرزیدم. نه اینکه تو رفتی بودی. میلرزیدم از فکر اینکه اون شب لعنتی...اون شب یلدای وامونده...قبل از مسافرت ترکیه وسط های های گریهء من٬ تو اون برگه ها رو پاره میکردی. من می‌موندم. تو باز میرفتی. با دیگری...من می موندم جایی که شاید -نمیدونم- بهتر از اینجا نبود. شاید درد عشقت هنوز بود. شاید هنوز چشم به در بودم. شاید لوتوس می‌موندم تا دم دم‌ای سی سالگی! ....ببین! از نوشتنشم می‌لرزم. از فکر اینکه می‌موندم و این جرات رو پیدا نمی‌کردم که مثل این‌روزا به خودم بگم: ازت راضیم دختر! از این بودنت راضیم..از این وابسته نبودنت راضیم..ـ

1 comments:

امید مظاهری said...

"Gave you everything I had
Everything and no less...
Take it all..."

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------