هی همه این سالها نشستم دو-دو-تا چهارتا کردم که از یک سوراخ دو بار گزیده نشم. منطق اینطور حکم میکرد.ـ
این فصل زندگی که بسته میشد و اون فصل که قرار بود باز بشه٬ من بودم و یک لیست بلند بالا از درس ها و عبرتهایی که از فصل قبل گرفته بودم و هی مرور که مبادا دوبار تکرارشون کنم...که کدوم راه درست بود و کدوم راه غلط...گاهی حتی شب و روز خودم رو سرزنش کردم برای کاری که انجام داده بودم یا نداده بودم... من ادم احساساتی هستم ولی همیشه منطق و الگو بودن بابا از یک طرف و مدرک ریاضیم از طرف دیگه سایهء سنگینش روی احساساتم بوده...ـ
اشتباه توی زندگی من گناه نابخشودنی بود و هست...حتی اگر گفتم این یک تجربه است! باز هم ته دلم٬ کنج یک شب خلوت با خودم٬ انگشت اشارهم رو گرفتم جلوی صورتم و تکون دادم که: هی! گزاره های منطقی رو وقتی درست بذاری کنار هم٬ ته ِ تهش باید به درست یا غلط بودن نتیجه رسیده باشی! همینجوری راتو نکش برو که هرچه بادا باد...اصن کی گفته که هرچه باداباد...ـ ...! گاهی به خودم میگفتم برو! هرچه باداباد
حالا خسته شدم از سرزنش کردن خودم...نه جلوی این و اون! که بارها توی جمع به خودم و بقیه گفتم: بی خیال!شد که شد...نشد که نشد...! اما همیشه یه لحظه هایی از زندگیم بوده که یهو اون لحظهء خطا! اون لحظهء حرف بیربط...اون لحظهء اشتباه و هرچه باداباد اومده جلوی چشمم و خون دوییده توی گونهها و سرم و از دست خودم عصبانی شدم که چرا کردی...که چرا گفتی....ـ از این لحظهها بیزارم...این یعنی اینکه من هنوز یه جایی از وجودم هست که با این منی که داره بهم سرمشق میده٬ مخالفه! برای همینه که یهو از یاداوری چیزی که ۱۰ سال قبل انجام دادم...۵ سال قبل یا دو روز قبل٬ خون سرازیر میشه توی صورتم که هی! دختره! ....ـ
هرفصلی رو که خواستم شروع کنم٬ با خودم نشستم و فکر کردم قراره چی از این فصل و از این کار یاد بگیرم!...! نه تنها فصل بسته شده زندگی رو مرور میکنم و نتیجه میگیرم...فصل باز نشده رو هم مرور میکنم و سعی میکنم پیشبینی کنم که قراره چی یاد بگیرم از این فصل! اصن باید این فصل رو شروع کنم یا نه....که یه موقع چند سال دیگه پشیمون بشم از قصهای که برای خودم نوشتم--می دونم! میدونم! هیچ چیزی قابل پیشبینی نیست...این زندگی بالا و پایین زیاد داره...اما خب!با همه این حرفا منم و یک زندگی و یک مشت گزارهء منطقی درست و نادرست
باید یاد بگیرم که یک فصل از این زندگی رو بنویسم بدون اینکه انتظار داشته باشم چیزی ازش یاد بگیرم...! می دونی چی میخوام بگم! اون انگشت اشاره رو ازجلوی صورتم بردارم! دلم میخواد بفهمم که بگذرونم...که یاد نگیرم...یاد بگیرم که یاد نگیرم! که اگر ته ِ تهش هیچی نبود....خالی بود...خودم رو تنبیه نکنم برای این خالی بودن....خودم را به دار نکشم....دست از سر خودم بردارم...توی تنهاییهام٬ خودم رو تنها گیر نیارم و هرچی از دهنم میاد ٬ بار ِخودم کنم.ـ



3 comments:
فللینی، فروید، یونگ، چه زیباست که فللینی بگویدشان: فروید را خدایی تصویر کرد بر بالای لابیرنتی که ما را فرمان می داد به مسیر ها؛ و یونگ را همراهمان می دید در مسیری که می رویم و در گفتگو با ما. من این هر سه را از نوجوانی بسیار دوست داشته ام؛ که این مهم نیست، هیچ. آوردمش اینجا تا بگویم ترازویی ندارم برای سنجششان و در اندازه خودم ارج می گذارم به تلاششان که آن همه نتیجه داد و تاثیر گذاشت. یونگ تاثیر روشنی بر اریک برن گذاشت با مدل سه دایره روان آدمی: کودک، بالغ، والد؛ که نقش بالغش میانجی گری منطقی بود تا والد نصیحت گو، کودک احساساتی بازی گوش شاد درون را تنبیه نکند. بالغ، ابزارش را که منطق است به کار برد برای حفظ شادی و بازی کودک و والد تبیه گر درون را مهار کند؛ که تمام مدل های نازنینش را آورد در
Transactional analysis
که شاید دیده باشی اینجا را
http://en.wikipedia.org/wiki/Transactional_analysis
همین مهارت را در دالی بسیا جالب می توان دید، به نظرم، ترکیب غالبا به آشتی والد و بالغ و کودکش که مثلا آن گونه فرضیه انحنای زمان را به بازیگوشی می کشد در کنار نماد های کهن الگویی بی همتایش
چه خوبه ادم دوست و خواننده ای با دقت و هوشیاری تو داشته باشه امید جان
چـــــــــــه خــــــــــــــــــــــــوبه
مرسی نیلوفر جان، تو همیشه به من لطف داری و ازت قدردانی می کنم برای این دوستی
:)
Post a Comment