Tuesday, May 31, 2011

مثلث

صحنه: چهاردیواری خانه
درک اینکه زمان میتونه پدر و مادر و برادر رو پیر کنه٬‌سخته! برای من سخته! همیشه وقتی بعد از یک مدت ندیدن٬ می بینمشون وحشت میکنم...ـ
وحشت کرده بودم...اما حالا خوبم...بودنشون٬ هم صحبتی‌شون بهترین اتفاق این روزهاست

صحنه: چهاردیواری ذهن
حوصله یه چیزایی رو٬ یه ادمایی رو٬ یه عقایدی رو٬ یه کارایی رو٬ یه حرفایی رو ندارم.  وقتی نیستن٬ ارومم...به چیز اضافه ای فکر نمیکنم٬ ارامش مطلق بدون جنجال و استرس٬ خودم هستم و خیالاتی که میبافم برای اینده و این درد ِ معده لعنتی که یک هفته است امونم رو بریده و مشت مشت قرصی که مثل نقل و نبات این روزا میخورم.ـ

صحنه: بیرون ِچهاردیواری خونه٬ فرسنگها اونطرفتر
یه مریم هست٬ خیلی دور...اون ور دریاها...پای اسکایپ...توی نامه های الکترونیکی...توی خوابم.....که دلم برای یه فنجون قهوه خوردن باهاش٬ برای شیرینی خریدن و چای دم کردن باهاش...برای مست کردن باهاش...برای سیگار کشیدن و رقصیدن و حرف زدن باهاش...تنگ شده...من دلم برای یه دونه مریم ِ همزبون ِ ارامش‌بخش تنگ شده
کاش بود

2 comments:

Anonymous said...

SHE HAS EXACTLY LIKE THIS FEELING HERE ,MISS MORE HAVING CAFE WITH YOU ,THANKS FOR ALL FEELING THAT YOU HAVE GAVE TO ME and you will ;)honeyyyy,LIKE THIS ,(badanam moor moor shod joone to ):*

امید مظاهری said...

"With the night on our side we can dance to the light of the morning..."

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------