Sunday, April 03, 2011

فرق است بین ادمی نو شدن و نقابی نو به چهره زدن...فرق است!ـ

دوبار شاید دیده باشم‌ش...اما زیاد حرف زده ایم. از دوبار دیدن٬ بیشتر حرف زده ایم. شدیدا شبیه من است. نه این من! ان من. ان من‌ی که قهوه و لوتوس را می نوشت. ان من‌ی که سعی کردم نباشد در زندگیم. ان ‌من‌ی که فکر میکردم  مرده است. ان من‌ی که فراموش‌ش کرده بودم. همانی که میخواستم مرده باشد...می بایست مرده باشد.ـ
حالا وقتی می نشیند روبرویم و حرف می زند...یا حتی وقت هایی که حرف نمی زند...فکر میکنم من ِ چندین سال قبلم زنده شده است و نشسته روبرویم و خودش را به رخم می کشد...به من می گوید: فکر کردی مرده ام؟ فکر کردی دفنم کرده ای؟ فکر کردی تغییر کرده ای؟ فکر کردی بی من زندگی می کردی تمام این مدت؟
وحشت کرده ام.
 از دیدن خود ِ مرده ام - شاید مرده ام (!)-در بدن ادمی دیگر وحشت کرده ام.ـ

2 comments:

shayan said...

خیـــــــــــلی قشنگ بود :X

John Anderton said...

خواب می بینم که از سردابه ای قرون وسطایی به پایین می روم. گروهی به جراحی ام مشغولند و من نظاره شان می کنم. فرشته ها- ناقص و زشت- می رقصند. تکه ای از بدنم را دست به دست می کنند و می رقصند؛ قلبم را

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------