Tuesday, March 15, 2011

انفجار


این روزها هرچی مقاله میخونم مربوط میشه به سرطان ریه و سیگار و دود...  مقاله معروف  دال-هیل  وقتی براساس منطقه به امار سرطان ریه نگاه میکنی٬ شهرهای کوچکتر و اطراف لندن امار بالاتری از لندن دارن... خب نتیجه عجیبیه!  عکسش بیشتر قابل درکه! با استادم در موردش بحث میکنیم...یکی دو نفر یه حدسهایی میزنن...من ولی هیچی به ذهنم نمیاد...با نظر یکی از بچه ها یه کمی موافقم...! ولی خودم هیچ نظری ندارم


استادم بحث رو میکشونه به یه قسمت دیگه...میگه بعد از جنگ جهانی اول٬ امار بالای سرطان ریه باعث میشه که دال و هیل دنبال دلیل بگردن و سیگار وجه مشترک همه بیمارها بوده....---دیگه نمیشنوم...هی توی ذهنم جنگ جهانی اول میچرخه.....یادم نیست که جمله اش تموم شد یا نه که گفتم سوال دارم...بهش گفتم ممکنه ادمهایی که اطراف لندن یا شهرهای کوچیک و دورافتاده زندگی میکردن٬ امار بیشتری به عنوان سرباز جنگ داشته باشن...باز حدس بود و باز گمان.....ـ

بعد از کلاس هنوز جنگ توی سرم میچرخید...خیالم از یه چیزی راحت نبود...غصه داشتم...از جنگ بدم میاد...خب!کی خوشش میاد غیر از اونایی که جنگ رو راه میندازن؟!؟....دنبال دلیل میگشتم٬ جنگ توی سرم میچرخید... رسیدم به سه تا انفجار! سه تا انفجار کارخونه مهمات سازی همزمان با جنگ جهانی اول --تی.ان .تی -- توی سه تا شهر متفاوت اطراف لندن... هی باخودم فکر کردم که چرا توی تحقیقشون از بیمارها نپرسیدن که شغلشون چی بوده؟ توی کارخونه کار میکردن؟ تازه از جنگ برگشتن؟ دور و اطراف انفجار بودن؟
.
.
.

هی  حالا خبر پشت خبر...ژاپن...انفجار...تشعشع! انفجار....نمیدونم طبیعت با ادما جنگیده این بار٬ یا ادما خودشون با دستهای خودشون دارن میجنگن!‌ انفجار... انفجار
ممکنه پنجاه سال بعد٬ هفتاد سال بعد... یکی مثل من٬ یک مشت کاغذ بریزه جلوش٬ با خودش فکر کنه که این بیمارها٬ شغلشون چی بوده؟ دور و اطراف انفجار بودن؟ ممکنه که اون ادم هم مثل من سرش رو بین دوتا دستاش  فشار بده تا شاید رگ های منقبضی که زیر دستاش هستن رها بشن از این همه انفجار؟ ممکنه اون هم ته مونده سر قهوه اش رو به زور فرو بده تا فقط گلویی که از ترس خشک شده رو تر کنه؟!.... بعد با خودم فکر میکنم کاش اون ادم 
زیر لب اروم زمزمه کنه که چه خوب دوره انفجار ها تموم شد...کاش بگه چه عصر بدی بوده...چه خوب که سر اومد...ـ
.
.
.
 سرم با همه محتویات توش داره منفجر میشه از این همه انفجار و هی گلوم خشک میشه...ـ

2 comments:

John Anderton said...

یاد آن فیلم درخشان کوبریک می افتم، دکتر استرنج لاوش که اصلا ساخته شدنش هم شاهکاری ست که چگونه سیستمی از کنترل خارج می شود و اصلا نابودی می شود برایش یک بازی. نزدیک به دو دهه بعد موج انفجار و گلوله و از هم دریده شدن می آید و مانند طوفانی سینمای جهان را در می نوردد و پس از آن،آن همه بازی هایی که بچه ها در آن انفجار و دریدن را به بازی می نشینند و تمرین می کنند. نیلوفر جان،شاید فردا کسی نباشد که مرز میان بازی جنگ و خود جنگ را تشخیص دهد

بدون امضا said...

عيدت مبارك.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------