گفته بودم می ترسم از خوشی هایم بنویسم. نگفته بودم؟!...ده روز خوشی تموم شد. حالا من موندم وسط خرت و پرت های پراکنده توی خونه و فردایی که یه مشت رنگ سیاه بهش پاشیدن و راهی که به ترکستان می رود. خسته ام. نشد.ـ
Sunday, December 19, 2010
Wednesday, December 08, 2010
Another day, Another life with Cohen
وقتی یک مدت طولانی همه چیز زیر خط اغازه! زیر خط ِ اسودگی...ته ته داغون بودگی!..بعدش می ترسی بگی خوبم! بگی دارم نفس راحت می کشم...می ترسی بگی از مسافرت که برگشتم٬ از کنسرت لیونارد کوهن٬ پر از انرژی ام حالا...می ترسی تموم بشه نفس ها ی راحت...می ترسی از خواب بیدار شی و ببینی که همه چیز همونه که بود...بس که همه چیز توی ماه های اخیر٬ هی بالا و پایین شده...پایین و پایین تر شده بود
چند روزه دارم نفس راحت می کشم. هنوز کلی کار نیمه تموم و نکرده دارم ولی انرژی دارم...به قول مادربزرگم: گوش شیطون کر!!! دارم از این شهر میرم و هیچ وقت فکر نمی کردم این رفتن این همه خوب باشه...این همه بهم انرژی بده...خسته بودم از هی موندن و نرفتن! حالا که دارم میرم٬ خوبم. خیلی وقته که فهمیدم ادم موندن نیستم...مال ِ بودن های همیشگی نیستم...ادم موندن توی یک رابطه٬ یک شهر٬ یک کار٬ یک زندگی...برای همیشه نیستم. پاهام رفتن رو دوست دارن
وای! خوبم و دارم نفس راحت میکشم. باز قراره برم و رفتنم پر شده از زیر لب زمزمه کردن ِ شعر های کوهن...ـ
رفتنم یه جورایی بوی روزایی رو میده که از ایران میومدم بیرون. باید هی بشینم دو دوتا چهار تا کنم ... حساب و کتاب کنم ببینم توی دو تا چمدون و یک کری ان٬ چی جا میشه! چی را باید برد و چی را باید گذاشت...و باز کتاب هام!... کتاب هام که باید بمونن و یه جور دیگه ای بفرستمشون به شهر جدید...بعد باز خداحافظ مبل و میز و تخت و خونه...آی خونهم!...ـ
دوستام!...ـ از اونا چیزی نمیگم! بغض میاد وقتی بهشون فکر میکنم. الان نه! الان وقت خداحافظی کردنمون نیست...دوستام فعلا باشن٬ انگار کن که اصلا توی چمدونام جا بشن! اونا هستن...اونا رو می برم!ـ الان خوبم...دارم نفس راحت میکشم...به خداحافظی نمی خوام فکر کنم
کار دارم. خیلی کار دارم....کاغذبازی و دوندگی و ....خداحافظی نه اما!ـ
at
14:51
3
comments
Subscribe to:
Posts (Atom)


