Saturday, November 14, 2009

هیس


همیشه پر از سوال بودم...سوال هایی که وقتی کوچک بودم ٬ برای خیلی از بزرگترها احمقانه بود... وقتی کمی بزرگتر شدم ٬ فکر کردم مدرسه جای مناسبی برای سوال های من میتونه باشه... اما خیلی زیاد! توی این اشتباه نموندم! خواستن های بابا به مدرسه نشون داد که نباید پرسید...و هیچ وقت یادم نرفت که گفتن ٬ اگر نمیخوای باور نکن! ولی سوال هم نپرس
... جواب تمام سوال های من یک هیس بزرگ بود
کم کم یاد گرفتم نپرسم...سکوت کردم اما سکوتم هیچ وقت به این معنی نبود که دیگه پر از سوال نیستم...همیشه پر از سوال بودم...و توی تمام این سکوت ها٬ این سال ها٬ شاید یاد گرفتم بهتر نگاه کنم

همیشه پر بودم از سه نقطه هایی که اخر جمله ها می نشست...از جمله های متضاد! پارادکس؟!؟علامت سوال...تعجب....چرا...چرا... پر از حرف هایی که از ناکجااباد ندانستگی شروع می شد و به نمیدانم کجای فراموشی و سکوت ختم

و هرسال٬ نرسیده به سالگرد تولد٬ حوالی تمام شدن یک تقویم و شروع شدن دیگری٬ هجوم سوالهای بی جواب بیشتر میشد... س-ن -د-ر-م ت ول د! س-ن-د-ر-م پایان! س-ن-د-ر-م اغاز؟!؟

و امسال هم امد...کمی دیرتر از سال های قبل ولی شدیدتر

*
پارسال حوالی همین روزها بود که جواب ازمایش های تو با بهترین ارزوها برای زندگی من قاطی شد... و من نمیدونستم که اخرین تبریک و هدیه تولدم را دارم ازت میگیرم... و نمیدونستم توی همه این سالها ٬‌فقط یک جشن تولد دارم که میتونیم با هم عکس یادگاری بگیریم... و هنوز هم نمیدونم چرا این همه دوری و فاصله توی قصه ما بود

و چقدر همه چیز سریع و بی وقفه اتفاق افتاد و همه بهترین ارزوهای تولد من پوشالی از اب در امد و چه سال تلخی...و چه تلخی بی پایانی....و تو نه ماه بعد٬ دیگه نبودی!... و هی سوال روی سوال٬ اضافه شد و انباشته و من گیج تر....و نه تنها جوابی نبود که حتی خیلی از باورها هم شکست و شد یه علامت سوال جدید

و باز این روز تولد...این تمام شدن...شروع شدن
اه
اگر این اشک لعنتی بذاره٬ این روزها بیشتر می نویسم....برای جای خالی تو... برای دل خودم...برای سوالهای بی جوابم... برای نمیدانم چه های امدن و رفتن مان


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر روزی
به یادت امدم
برایم کاغذ و قلم بیاور