Tuesday, July 07, 2009

بمون....تو رو به هرچه میپرستی قسم نرو


خواب میبینم دندان هایم افتاده اند...میان کف دستم نگاهشان میکنم و زار میزنم...با چشم های خیس از خواب می پرم...می گویند تعبیرش میشود مال از دست دادن....چه غافل اند این بی خبران ِ خرافه پرست....من این روزها دانه دانه ارزوهایم را ٬‌رویاهایم را ٬ لحظه به لحظه زندگیم را می دهم که تو یک دقیقه بیشتر زنده بمانی...چه وقت سفر است عزیز دل من...چه وقت ترک دنیا گفتن است جانم
داری می روی؟! حواست هست این خواهر کوچکت دلش تاپ تاپ میکند برای نفس هایت...کجای قانون خواهر برادری نوشته اند که می شود گذاشت و رفت...اینقدر زود؟! ...بیست و پنج سال نداشتمت...نبودی...دلم خوش بود اما یه گوشه دنیا ٬‌کهکشان ها را فتح میکنی...تمام زندگیت را گذاشته تا ماه و ستاره و مریخ را بشناسی....نبودی...نمی شناختمت اما دلم خوش بود
من تازه دو سال است پیدایت کردم...شناختمت....بویت کردم....چه وقت رفتن است الان....نمی بینی قلبم دارد از سینه در می اید...نمی بینی روزی هزار می زنم توی گوش خودم تا بلکه این کابوس تمام شود و بیدار شوم...بیدار شوم و ببینم که تو هستی...میان تاریکی خانه ٬ نور لپ تاپت افتاده روی صورتت و کار میکنی...کار میکنی... حواست نیست ولی خودت هستی...که ارام ارام حوالی دو پله ها را میروی بالا و هنوز خورشید در نیامده ٬ عزم کار میکنی.....حواست نیست...خانه نیستی ولی هستی...نفس می کشی
من کی خواستم تو را روی تخت ٬ خسته و کلافه و پر درد ببینم ؟! بمون...نمی شنوی تمام سلول های بدنم فریاد می زنن بمون...نرو...نرو

خسته ام برادر... و چقدر حرف های نگفته برایت دارم....من چطور بیست و پنج سال زندگی را توی دوسال خلاصه کنم برای تو...نمیشه بمونی؟ یعنی دنیای به این بزرگی ٬ به جا برای تو و ارزوهای تو نداره؟ که بشینی و کار کنی و من نگات کنم....که به بهانه فنجان خالی قهوه کنار دستت بیایم و بویت کنم؟

عزیز دلم... من چه کنم با اسمی که از تو یادگار دارم....اسمی که برام قدرت بود...استقامت بود و کمی از کله شقی های تو را با خود داشت....اسم من فقط من نیست....تو هستی...هربار که صدایم می کنند انگار یه گوشه دلم تو را صدا می زنند...که همان قصه همیشگی که صدها بار از مامان و بابا خواستم برام تعریف کنن... که گفتی اگر دختر بود نیلوفر...مظهر عشق و دوستی پایدار...اگر پسر بود برام مهم نیست...هر اسمی میخواین بذارین
و من تمام ان سالهایی که تو نبودی در خانه ٬‌تو را با اسمم می شناختم و چقدر فرصت برای دوستت دارم گفتن کم داشتم و ببین که چطور ثانیه ها از دستانم سر می خورند و من هیچ کاری از دستم بر نمی اید
من انقدر ها هم که تو می بینی ٬‌سخت نیستم...می شکنم....باور کن می شکنم....قول داده ام حواستم به مامان و بابا باشد ولی تو نباشی کی حواسش به من هست؟ حواست هست داری می ری؟

انصاف نیست...انصاف نیست...انصاف نیست
من چه کنم با این همه حرف نگفته...با این همه نوازشی که مانده و خرجت نکردم تمامش را....من چه کنم با این همه دوستت دارمی که روی دلم سنگینی می کند...زمان ....زمان می خوام
برای زنده بودن بجنگ...بایست....مبارزه کن....معجزه زندگی من شو....بمون....بمون....بمون...بمون

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر روزی
به یادت امدم
برایم کاغذ و قلم بیاور